دوست نورسیده ام! رسیدن به خیر!
۲- امروز روز بد و تلخی بود.اگرچه من به لحاظ علمی دیگر دکتر شدم. یعنی امتحان جامعم را پشت سر گذاشتم. اما بعدش انقدر اشک آورخوردیم و دویدیم و شکسته شدن حرمت دانشگاه را دیدیم که هیچ حال خوشی ندارم.
۳- سقف حمام چکه میکند! (خداییش نمی دونم چرا خونه نوساز باید همچین مشکلی داشته باشه)دکه پلوپز سر جایش نمی ایستد. تختم کهنه شده و باید حتما عوض شود. آب کولر خالی نشده و دارد زیر باران بدون روکشی که خانم صاحبخانه دستور داده بکشیمش، خیس می شود و ...وای امان از زندگی مجردی آنهم از نوع دخترانه اش!
۲- سعیده نازنین می گوید فراموشی از نعمتهای خداوند است. سعیده می توانی بگویی چرا خدا این نعمتش را مدتیست از من سلب کرده؟ می شود بگویی چرا من نمی توانم بعضی چیزها را فراموش کنم؟ که مثلا امروز پانزده آذر بود و وقتی ساعت یک به ساعت نگاه کردم تنم لرزید؟ چرا بعضی حرفها و نگاهها از یادم نمی رود؟ چرا سعیده؟
۳- مامان یک دعایی دارد که همیشه می گوید که بخوانم: و افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد...به اینجایش که می رسم همیشه گریه ام می گیرد...که او بینا است و مرا اینجا می بیند. مگر نه؟ و می داند که چه چیزی برای من بهتر است...حسبی الله...برای من کافی است...من نادان کوچک حقیر پر از اشتباه و تردید...برای من کافی است...کاش باور کنم.
روح الله آقاصالح را شب اردوی فراموش نشدنی تنگه واشی شناختم. دوست حبیب بود که آمده بود. رفتیم تنگه و برگشتیم و یک ماشین خراب شد و جاده بسته شد. به همین سادگی. ما و کلی مسافر دیگر ماندیم پشت جاده. پیاده خودمان را رساندیم به روستا. ولو شدیم کنار دیوارها. از تلفنخانه روستا به خانواده هایمان خبر دادیم که معلوم نیست کی برگردیم و نشستیم به انتظار و بالاخره نیمه شب بود که چند مینی بوس آمدند که ما را ببرند. من و چند دختر آخرین بقایای گروه دختران بودیم که با مینی بوس پسرها برگشتیم و آنجا عقب آن اتوبوسی که چندبرابر ظرفیت مسافر داشت و راننده اش برای اینکه خوابش نبرد آهنگهای شاد با صدای بلند گوش می کرد و ما هم همچنان داشتیم آتش می سوزاندیم روح الله را دیدم و دوست شدیم.
بعدتر بیشتر با او حرف زدم که عمده اش مجازی بود. گاهی چت می کردم آن روزها. همان روزها روح الله خیلی به من هشدار داد برای تندروی های فمینیستی ام. نصیحتم می کرد. بحث می کردیم. آن وقتها من خیلی متعصب بودم روح الله. حق با تو بود خیلی وقتهایش. راستش الان که فکر می کنم به این نتیجه می رسم. شاید هم بیشتر بچه بودم و بی تجربه. نمی دانم.
وبلاگ نوشتن را هم روح الله به من یاد داد. توی همین چت ها بود به گمانم. با صبر و حوصله یادم داد که چه کنم و چه لطفی کرد به من که قلم جز جدایی ناپذیر زندگیم است. آن وقتها زیاد از اینترنت سر در نمی آوردم و روح الله خیلی کمک کرد تا راه بیفتم. خودش هم وبلاگ می نوشت. بعدتر دوستانش –درست نمی دانم چرا- به وبلاگش حمله کردند و کامنتهای ناجور گذاشتند. مدام. همین بلا را سر وبلاگ من نوپا هم آوردند. خود روح الله برایم توضیح داد و بعد من در وبلاگم را تخته کردم.
لطفش به من به همین جا محدود نشد. سال آخر لیسانس که بودیم یک کار مشاوره ای در سایت تبیان را به من پیشنهاد کرد. می توانم بگویم اولین کاری که من از ان درآمد کسب کردم و هرچند اندک بسیار لذت بخش بود. آن وقتها خوابگاه بودم و کامپیوتر نداشتم و کار سختی بود برایم. ولی تجربه بسیار خوبی بود. فکر کنم آن روزها داشت با سودابه آشنا می شد که بعدتر همسرش شد.
پارسال همین روزها بود که زنگ زدم به روح الله. در یک مشکل بزرگ گیر افتاده بودم و نیاز به مشاور داشتم و می دانستم که مشاوره می داند. کمکم کرد. راهنمایی کرد. مشکل را همان شب به من گفت و من باز هم بچگی کردم. درست مثل همان بارها که راجع به حقوق زنان بحث می کردیم. انقدر صبر کردم که مشکل مرا حل کرد به جای اینکه من حلش کنم.
حالا برایم از روح الله عزیز ای میلی آمده است که خبر از گشودن وبلاگ جدیدش می دهد. به نام پداگوگ که لینکش را داده ام. فکر کردم مدیونم به کسی که مرا با وبلاگ نویسی آشنا کرد. دوستانه و دلسوز. این پست را نوشتم که روح الله بداند که محبتهایش را فراموش نکرده ام و به شما هم بگویم که بخوانید وبلاگش را.
راستی روح الله، من هنوز از والدینم رضایت نامه نگرفتم برای کلاس! یادت هست که!
۲- بچه ها چند تا شعار ساختند برام که یکیش اینه:" آزاده واقعی، آزاده طاهری". جواد گفت که این رو بگذارم در وبلاگم. جواد، فقط به خاطر تو
۳- امتحان، کار، ترجمه، بهار، عاشقی، کتاب، دوشنبه، دکتر، تنهایی، خاطره، زاویه دید، همدم، مامان، تنوع، خستگی، فشار، استرس، پایان نامه، اشتغال، سوال، گیر، ماشین، ...کلمه هایی هستند که پیچیدند توی ذهنم توی چند دقیقه ای که منتظر بودم که کتابهایم از مخزن بیاید و سرم را گذاشته بودم روی میز کتابخانه.
جناب آقای بسیار محترم خواستگار را یکی از آشناها معرفی کرده بود و هر چه بنده حقیر دو تا پایم را کرده بودم در یک کفش که نمی خواهم و نمی روم راضی نشده بود: که این یکی با بقیه فرق می کند!(اساسا نمی دانم خدا چه قابلیتی در این واسطه های شریف امر شریف ازدواج گذاشته که هر چه می توانند به هم می بافند که تو را راضی کنند) و خلاصه پس از مباحث طولانی مدت در باب ارمانهای بنده در زندگی و مساله تحصیلات عالیه بنده و تحصیلات آقای محترم خواستگار که صرفا به کسب یکی عدد مدرک کارشناسی در رشته فلان در دانشگاه بیسار(به جهت حفظ حریم خصوصی ایشان از گفتن برخی اطلاعات معذورم خوب! خدا رو چه دیدید شاید سری به اینجا زد!) اکتفا کرده بود و سبک زندگی ژانگولر اینجانب و انتظارات مردان محترم از جانب دیگر، بالاخره چاره ای جز ملاقات آقای محترم خواستگار نداشتم! و بدین ترتیب در یک روز بسیار سرد پاییزی بنده و ایشان برای پاره ای مذاکرات تشریف بردیم بیرون!
پس از پاره ی مذاکرات بی ربط در باب آب و هوا و ترافیک تهران و نبودن تفریح سالم برای مردم ایران و قس علیهذا، در مقام اولین بحث جدی، جناب آقای خواستگار بسیار محترم از بنده میپرسند: شما قصد دارید بیرون از منزل کار کنید؟ به نظر من که زن برای کار ساخته نشده.( نه علامت تعجب می گذارم نه هیچی! فقط عزیزانی که من را از نزدیک می شناسند قیافه من و حال من را تصور کنند.همین!) به تته پته می افتم. در واقع نمی داتم که باید چه بگویم: بله. خوب. بله. حتما. حق طبیعیمه. ایشان بدون اینکه متوجه آشفتگی من بشوند به تبیین نظریه شان می پردازند که با کار کردن زن برخی ارزشها زیر پا گذاشته می شود. من در آستانه سکته قلبی از ایشان می پرسم مثلا؟ و ایشان به تمیز نبودن خانه، آماده نبودن غذا و ... اشاره میفرمایند.
در این قسمت من حقیقتا آماده یک قتل عمدی هستم. با سبق تصمیم و اراده کامل. فقط دارم دنبال آلت قتاله نوعا کشنده می گردم(ر.ک: مواد 295 و 296 قانون مجازات اسلامی) که ناگهان وجدان حقوق بشری به دادم میرسد که آزاده خانم، آزادی ابراز عقیده فراموشت نشود ها! به هر حال تو اینجا نیستی که ایشان را قانع کنی. صرفا گوش بده! ولی دلم که طاقت نمی آورد و از ایشان می پرسم آیا شما فکر می کنید که همسرتان با شما یک انسان برابر است؟ می فرمایند بله! می گویم در این صورت چه طور شما حق دارید آزادانه هرکاری می خواهید داشته باشید و ایشان نمی توانند؟
پاسخ ایشان حاکی از شکست کامل پروژه های غرب استکباری و حقوق بشر آمریکایی است و نشان می دهد در حالی که بنده و همفکران و همکارانم داریم خودمان را زیر بار پروژه های برابری جنسیتی و حقوق برابر و منع خشونت علیه زنان خرد می کنیم در دیوار بلند اندیشه های مردسالارانه تاریخی ما رخنه ای هم ایجاد نشده است! و معلوم است که هرچه سرسپردگان استعمار و نان خوران سازمان شکست خورده ملل متحد تلاش می کنند نمی توانند بنیان خانواده را در جامعه ما خدا را صد هزار بار شکر سست کند! لذا بسیار بر خودمان غلبه می کنیم و می گذاریم ایشان نظراتشان را کاملا تبیین کنند!
به محض وصول به منزل با خانواده تماس می گیرم و هرچه که فریاد دارم بر سر بنده های خدا می کشم( بماند که چقدر فریاد کشیده بودم که راضی شده بودم که بروم!). طبیعی است که به محض انتقال عقیده آقای محترم خواستگار مبنی بر محدودیت اشتغال زن، آنها می فهمند که داستان چیست و بدین ترتیب پرونده خواستگاری محترمانه آقای محترم خواستگار به سادگی بسته می شود.
اما چه خیال باطلی! فردای همان روز تاریخی واسطه بسیار محترم تماس گرفتند که آقای محترم خواستگار این بنده حقیر را نسبتا پسندیده اند!(وای دارم از خوشحالی بال در می آرم!) و منتظر پاسخ بنده هستند! به نظر شما دلیل این امر چیست؟
1- هوش بالای آقای خواستگار
2- قدرت من در بازیگری( در نقش زن سنتی ایرانی)
3- قدرت مخ زنی واسطه محترم
4- بخت و بالین بلند من
اختتامیه یا درددل با خدا:
ببین خداجان! من نمی خواهم تا پایان عمر در تجرد و تنهایی به سر ببرم ولی به تمام مقدساتم سوگند، برخورد بعدی با چنین مواردی یا به مرگ آقای محترم خواستگار یا به خودکشی من منجر خواهد شد. تا چه خواهی و میلت به چه باشد!
مخلصت:آزاده
تو را به یاد من می آورد
که
امید بهار را در من خزان کردی