تبليغاتX
ساربان سرگردان
خدا. خدای خوب. خدای خوب من. می دانم که بعضی وقتها بعضی حرفهایی که می خواهی بزنی را می گذاری در دهان یک نفر از نمایندگانت روی زمین. می دانم که خودت آن یک نفر را درست در همان لحظه سر راه آدم قرار می دهی تا آنچه را که تو می خواهی بگوید او بگوید. خداجان من برای این نعمتت از تو ممنونم. خدای او و خدای من. می دانم این که پریشب در آن حال نگرانی بی منطق بی دلیل و در آن افسردگی تلخ هجوم اورنده اینکه من به او زنگ زدم اتفاق نبود خواست تو بود و اینکه او حرفهای مرا شنید لطف او بود و کرم تو.
خدایا این که من، این بنده کوچک حقیر شکاک نادان  را انقدر به لطف می نوازی ، سرشارم می کند. اینکه انقدر آدمهای خوب را سر راه من قرار می دهی، اینکه هرکدامشان یک دریچه تازه زیبایند به روی زندگی و همه شان بیش از آن که لایق باشم به من محبت می کنند.
خدایا من مطمئنم تو نوری از خودت را در دل بعضی ها قرار داده ای. محبتت را در بعضی ها تکثیر کرده ای و فرستادیشان که مراقب ما باشند بعضی وقتها. خدایا می دانم که نمایندگان تو در روی زمین هم مثل راههای رسیدن به تو زیادند.

دوست نورسیده ام! رسیدن به خیر! 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت توسط آزاده |

۱- امروز یک چیز را مطمئن شدم. حاضرم با هر مردی زندگی کنم، جز مردی که در روز شانزده آذر، در حالی که تمام دانشگاه در حال شعار دادن و تظاهرات و حرکت و جنبش است، نشسته باشد در کتابخانه دانشکده و چنانچه سرش را کرده باشد توی کتاب که انگار نه انگار!

۲- امروز روز بد و تلخی بود.اگرچه من به لحاظ علمی دیگر دکتر شدم. یعنی امتحان جامعم را پشت سر گذاشتم. اما بعدش انقدر اشک آورخوردیم و دویدیم و شکسته شدن حرمت دانشگاه را دیدیم که هیچ حال خوشی ندارم.

۳- سقف حمام چکه میکند! (خداییش نمی دونم چرا خونه نوساز باید همچین مشکلی داشته باشه)دکه پلوپز سر جایش نمی ایستد. تختم کهنه شده و باید حتما عوض شود. آب کولر خالی نشده و دارد زیر باران بدون روکشی که خانم صاحبخانه دستور داده بکشیمش، خیس می شود و ...وای امان از زندگی مجردی آنهم از نوع دخترانه اش!

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت توسط آزاده |

۱- کتاب قانون را اگر دیده باشید- که به نظر من به یک بار دیدنش می ارزد- دختر تازه مسلمانی را دیده اید که قران را گرفته است دستش و دائما به رویه های ناپسند جامعه که گاه برای ما عادت شده است تذکرهای قرانی می دهد. از عید قربان بر اساس یک برنامه مرتب -که اگر شد یک بار داستانش را حتما می نویسم- که در حرم امام رضا در همین سفر اخیر گرفته ام دارم هرشب قرآن می خوانم. بدجور دلم می خواهد یکجایش به یک آیه ای برسم که بگوید: وای بر کسانی که دل می شکنند و بر عهدشان وفادار نمی مانند. یا مثلا وای بر ادمهای خودخواه. آنان که خواسته های خود را بر هرچیز حتی احساسات و امیدهای دیگران ترجیح می دهند. بعد آیه را مثل همان هنرپیشه کتاب قانون بردارم و بروم و برای بعضی ها بخوانم!

۲- سعیده نازنین می گوید فراموشی از نعمتهای خداوند است. سعیده می توانی بگویی چرا خدا این نعمتش را مدتیست از من سلب کرده؟ می شود بگویی چرا من نمی توانم بعضی چیزها را فراموش کنم؟ که مثلا امروز پانزده آذر بود و وقتی ساعت یک به ساعت نگاه کردم تنم لرزید؟ چرا بعضی حرفها و نگاهها از یادم نمی رود؟ چرا سعیده؟

۳- مامان یک دعایی دارد که همیشه می گوید که بخوانم: و افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد...به اینجایش که می رسم همیشه گریه ام می گیرد...که او بینا است و مرا اینجا می بیند. مگر نه؟ و می داند که چه چیزی برای من بهتر است...حسبی الله...برای من کافی است...من نادان کوچک حقیر پر از اشتباه و تردید...برای من کافی است...کاش باور کنم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت توسط آزاده |

روح الله آقاصالح را شب اردوی فراموش نشدنی تنگه واشی شناختم. دوست حبیب بود که آمده بود. رفتیم تنگه و برگشتیم و یک ماشین خراب شد و جاده بسته شد. به همین سادگی. ما و کلی مسافر دیگر ماندیم پشت جاده. پیاده خودمان را رساندیم به روستا. ولو شدیم کنار دیوارها. از تلفنخانه روستا به خانواده هایمان خبر دادیم که معلوم نیست کی برگردیم و نشستیم به انتظار و بالاخره نیمه شب بود که چند مینی بوس آمدند که ما را ببرند. من و چند دختر آخرین بقایای گروه دختران بودیم که با مینی بوس پسرها برگشتیم و آنجا عقب آن اتوبوسی که چندبرابر ظرفیت مسافر داشت و راننده اش برای اینکه خوابش نبرد آهنگهای شاد با صدای بلند گوش می کرد و ما هم همچنان داشتیم آتش می سوزاندیم روح الله را دیدم و دوست شدیم.

بعدتر بیشتر با او حرف زدم که عمده اش مجازی بود. گاهی چت می کردم آن روزها. همان روزها روح الله خیلی به من هشدار داد برای تندروی های فمینیستی ام. نصیحتم می کرد. بحث می کردیم. آن وقتها من خیلی متعصب بودم روح الله. حق با تو بود خیلی وقتهایش. راستش الان که فکر می کنم به این نتیجه می رسم. شاید هم بیشتر بچه بودم و بی تجربه. نمی دانم.
وبلاگ نوشتن را هم روح الله به من یاد داد. توی همین چت ها بود به گمانم. با صبر و حوصله یادم داد که چه کنم و چه لطفی کرد به من که قلم جز جدایی ناپذیر زندگیم است. آن وقتها زیاد از اینترنت سر در نمی آوردم و روح الله خیلی کمک کرد تا راه بیفتم. خودش هم وبلاگ می نوشت. بعدتر دوستانش –درست نمی دانم چرا- به وبلاگش حمله کردند و کامنتهای ناجور گذاشتند. مدام. همین بلا را سر وبلاگ من نوپا هم آوردند. خود روح الله برایم توضیح داد و بعد من در وبلاگم را تخته کردم.

لطفش به من به همین جا محدود نشد. سال آخر لیسانس که بودیم یک کار مشاوره ای در سایت تبیان را به من پیشنهاد کرد. می توانم بگویم اولین کاری که من از ان درآمد کسب کردم و هرچند اندک بسیار لذت بخش بود. آن وقتها خوابگاه بودم و کامپیوتر نداشتم و کار سختی بود برایم. ولی تجربه بسیار خوبی بود. فکر کنم آن روزها داشت با سودابه آشنا می شد که بعدتر همسرش شد.

پارسال همین روزها بود که زنگ زدم به روح الله. در یک مشکل بزرگ گیر افتاده بودم و نیاز به مشاور داشتم و می دانستم که مشاوره می داند. کمکم کرد. راهنمایی کرد. مشکل را همان شب به من گفت و من باز هم بچگی کردم. درست مثل همان بارها که راجع به حقوق زنان بحث می کردیم. انقدر صبر کردم که مشکل مرا حل کرد به جای اینکه من حلش کنم.

حالا برایم از روح الله عزیز ای میلی آمده است که خبر از گشودن وبلاگ جدیدش می دهد. به نام پداگوگ که لینکش را داده ام. فکر کردم مدیونم به کسی که مرا با وبلاگ نویسی آشنا کرد. دوستانه و دلسوز. این پست را نوشتم که روح الله بداند که محبتهایش را فراموش نکرده ام و به شما هم بگویم که بخوانید وبلاگش را.

راستی روح الله، من هنوز از والدینم رضایت نامه نگرفتم برای کلاس! یادت هست که!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت توسط آزاده |

۱- با عجله می پرم توی تاکسی خطی انقلاب - تجریش که بروم کرسی. ماشین که راه می افتد بیسکوییتی را که همین الان خریده ام، باز می کنم و شروع می کنم به خوردن و در همان حال همشهری جوان را هم باز می کنم که مثل همیشه اول یادداشتهایش را بخوانم. راننده ضبط را روشن می کند و وای که چه آهنگی: غروب شد باز خیالت به سرم زد سپیده...و چه خیالها به سرم می زند. یاد روزهایی می افتم که این آهنگ تازه باب شده بود و ما سر به سر رضوانه که می گذاشتیم می گفتیم باید اسم دخترت سپیده باشد(دختری که هنوز در کار نبود)و یادم رفت به شبی، پارک نزدیک خوابگاه ، یاد شبهای طلایی پیاده روی تا خوابگاه.. دلم می خواست موقع پیاده شدن از آقای راننده برای اینکه مرا به روزهای خوب دورم برده بود تشکر کنم.

۲- بچه ها چند تا شعار ساختند برام که یکیش اینه:" آزاده واقعی، آزاده طاهری". جواد گفت که این رو بگذارم در وبلاگم. جواد، فقط به خاطر تو

۳- امتحان، کار، ترجمه، بهار، عاشقی، کتاب، دوشنبه، دکتر، تنهایی، خاطره، زاویه دید، همدم، مامان، تنوع، خستگی، فشار، استرس، پایان نامه، اشتغال، سوال، گیر، ماشین، ...کلمه هایی هستند که پیچیدند توی ذهنم توی چند دقیقه ای که منتظر بودم که کتابهایم از مخزن بیاید و سرم را گذاشته بودم روی میز کتابخانه.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت توسط آزاده |

جناب آقای بسیار محترم خواستگار را یکی از آشناها معرفی کرده بود و هر چه بنده حقیر دو تا پایم را کرده بودم در یک کفش که نمی خواهم و نمی روم راضی نشده بود: که این یکی با بقیه فرق می کند!(اساسا نمی دانم خدا چه قابلیتی در این واسطه های شریف امر شریف ازدواج گذاشته که هر چه می توانند به هم می بافند که تو را راضی کنند) و خلاصه پس از مباحث طولانی مدت در باب ارمانهای بنده در زندگی و مساله تحصیلات عالیه بنده و تحصیلات آقای محترم خواستگار که صرفا به کسب یکی عدد مدرک کارشناسی در رشته فلان در دانشگاه بیسار(به جهت حفظ حریم خصوصی ایشان از گفتن برخی اطلاعات معذورم خوب! خدا رو چه دیدید شاید سری به اینجا زد!) اکتفا کرده بود و سبک زندگی ژانگولر اینجانب و انتظارات مردان محترم از جانب دیگر، بالاخره چاره ای جز ملاقات آقای محترم خواستگار نداشتم! و بدین ترتیب در یک روز بسیار سرد پاییزی بنده و ایشان برای پاره ای مذاکرات تشریف بردیم بیرون!

پس از پاره ی مذاکرات بی ربط در باب آب و هوا و ترافیک تهران و نبودن تفریح سالم برای مردم ایران و قس علیهذا، در مقام اولین بحث جدی، جناب آقای خواستگار بسیار محترم از بنده میپرسند: شما قصد دارید بیرون از منزل کار کنید؟ به نظر من که زن برای کار ساخته نشده.( نه علامت تعجب می گذارم نه هیچی! فقط عزیزانی که من را از نزدیک می شناسند قیافه من و حال من را تصور کنند.همین!) به تته پته می افتم. در واقع نمی داتم که باید چه بگویم: بله. خوب. بله. حتما. حق طبیعیمه. ایشان بدون اینکه متوجه آشفتگی من بشوند به تبیین نظریه شان می پردازند که با کار کردن زن برخی ارزشها زیر پا گذاشته می شود. من در آستانه سکته قلبی از ایشان می پرسم مثلا؟ و ایشان به تمیز نبودن خانه، آماده نبودن غذا و ... اشاره میفرمایند.

در این قسمت من حقیقتا آماده یک قتل عمدی هستم. با سبق تصمیم و اراده کامل. فقط دارم دنبال آلت قتاله نوعا کشنده می گردم(ر.ک: مواد 295 و 296 قانون مجازات اسلامی) که ناگهان وجدان حقوق بشری به دادم میرسد که آزاده خانم، آزادی ابراز عقیده فراموشت نشود ها! به هر حال تو اینجا نیستی که ایشان را قانع کنی. صرفا گوش بده! ولی دلم که طاقت نمی آورد و از ایشان می پرسم آیا شما فکر می کنید که همسرتان با شما یک انسان برابر است؟ می فرمایند بله! می گویم در این صورت چه طور شما حق دارید آزادانه هرکاری می خواهید داشته باشید و ایشان نمی توانند؟
پاسخ ایشان حاکی از شکست کامل پروژه های غرب استکباری و حقوق بشر آمریکایی است و نشان می دهد در حالی که بنده و همفکران و همکارانم داریم خودمان را زیر بار پروژه های برابری جنسیتی و حقوق برابر و منع خشونت علیه زنان خرد می کنیم در دیوار بلند اندیشه های مردسالارانه تاریخی ما رخنه ای هم ایجاد نشده است! و معلوم است که هرچه سرسپردگان استعمار و نان خوران سازمان شکست خورده ملل متحد تلاش می کنند نمی توانند بنیان خانواده را در جامعه ما خدا را صد هزار بار شکر سست کند! لذا بسیار بر خودمان غلبه می کنیم و می گذاریم ایشان نظراتشان را کاملا تبیین کنند!

به محض وصول به منزل با خانواده تماس می گیرم و هرچه که فریاد دارم بر سر بنده های خدا می کشم( بماند که چقدر فریاد کشیده بودم که راضی شده بودم که بروم!). طبیعی است که به محض انتقال عقیده آقای محترم خواستگار مبنی بر محدودیت اشتغال زن، آنها می فهمند که داستان چیست و بدین ترتیب پرونده خواستگاری محترمانه آقای محترم خواستگار به سادگی بسته می شود.

اما چه خیال باطلی! فردای همان روز تاریخی واسطه بسیار محترم تماس گرفتند که آقای محترم خواستگار این بنده حقیر را نسبتا پسندیده اند!(وای دارم از خوشحالی بال در می آرم!) و منتظر پاسخ بنده هستند! به نظر شما دلیل این امر چیست؟

1- هوش بالای آقای خواستگار

2- قدرت من در بازیگری( در نقش زن سنتی ایرانی)

3- قدرت مخ زنی واسطه محترم

4- بخت و بالین بلند من

اختتامیه یا درددل با خدا:

ببین خداجان! من نمی خواهم تا پایان عمر در تجرد و تنهایی به سر ببرم ولی به تمام مقدساتم سوگند، برخورد بعدی با چنین مواردی یا به مرگ آقای محترم خواستگار یا به خودکشی من منجر خواهد شد. تا چه خواهی و میلت به چه باشد!

مخلصت:آزاده

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت توسط آزاده |

نمی خواهم گلایه کنم. خوب بعضی وقتها پستهای آمیزاد (اگر باشم!) جالب و بحث برانگیز نیست و کسی هم دلش نمی خواهد برای ان کامنت بگذارد و شاید هم اصلا کسی دلش نخواهد آن را بخواند. خوب می دانم. زور که نیست. دلش نمی خواهد که بخواند.مثل همین پست قبلی.
ولی گاهی بودن یا نبودن مخاطب خیلی دغدغه برانگیزتر است. مثلا وقتی قرار است دست اندر کار یک همایش علمی باشی. آن وقت است که نگران می شوی که کسی در آن شرکت می کند یا نه؟
سخت ترش وقتی است که قرار است مجری برنامه هم باشی. آن وقت دیگر می ترسی از اینکه مجبور شوی برای صندلی های خالی صحبت کنی و سخنران را برای صحبت برای هیچ کس دعوت کنی!
فردا همایش «شوراهای اسلامی: نگاهی به یک دهه تجربه »در محل کرسی برگزار می شود. کاش تعداد شرکت کنندگان از تعداد کسانی که وبلاگ مرا می خوانند خیلی بیشتر باشد!
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت توسط آزاده |

پاییز

تو را به یاد من می آورد

که

امید بهار را در من خزان کردی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت توسط آزاده |

یک سکانسی هست در فیلم محبوب من، روز واقعه، که عبدالله تازه مسلمان که به دعوت امام حسین به کربلا رفته است و وقایع عاشورا را دیده به شهرش و نزد عروسش راحله باز می گردد. سکانس پایانی فیلم است به گمانم. عبدالله با پرچم اهل بیت به شهر بازگشته و همه در میدان شهر دور او جمع شده اند که ببینند چرا تازه داماد رفته است؟ و همان وقت راحله اش هم می رسد و می پرسد-اگر اشتباه نکنم- که عبدالله حقیقت را چگونه یافتی؟ آنجاست که عبدالله می گوید من حقیقت را بر سر دار دیدم. من حقیقت را ...
دیروز که از خشونت ناباورانه میدان هفتم تیر به سمت خانه می رفتم، چیزی شبیه جمله عبدالله در سرم وول می خورد. دلم می خواست جلوی آدمها را بگیرم و بگویم من آزادی را، حقیقت را و اسلام و اخلاق را دیدم که کتک می خورد. من زنان سرزمینم را شیرزنانی دیدم خستگی ناپذیر، سازش ناپذیر. من گرگهایی را در لباس انسان دیدم و بیکران دریغ که به نام خدای رئوف و مظهر عدالت، علی، هم میهنانشان را به قصد کشت کتک می زدند. من خودم را دیدم اشک بر لب و -برخلاف عادت مالوفم- نفرین بر لب که کاش ...
من به چشمان خود دیدم که هر روز عاشوراست و هر زمین کربلا. من حقیقت را زیر ضربه های باتوم دیدم.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت توسط آزاده |

به مائده گفته بودم که بعضی جاها را نمی آیم. نه که نخواهم. نمی توانم. می برم. آدمم آخر. قوی و جدی و هر کوفت و زهرمار دیگری هم هستم اما آدمم اگر خدا بخواهد. نمی توانم. گفته بودم اما آن شب که مائده گفت برویم بام تهران، گفتم برویم. باد کردم قفسه سینه ام  را و سعی کردم ذهن بسپارم به آهنگ شاد ماشین بغلی و بزنم به شوخی با مائده که...(از همین شوخی های دخترانه خودمانی)
خانه هنرمندان که می خواستم تولدم را بگیرم بی قرار نبودم، بی حس هم نبودم، چیزی مثل کینه می کشید خودش را تا چشمانم و پایین می رفت. خانه هنرمندان محبوبم شده بود مایه عذابم. بایدکنار می آمدم با این نفرت. هر چه زودتر بهتر.
پیشنهاد پیتزا هشت میلی متری را خودم دادم. توی یوسف آباد.فکر کردم که باید بروم هرجا را. که هشت ماه گذاشته و حالا هم که ۸.۸.۸۸ است دیگر. که اگر نخواهم بروم آن وقت باید کل تهران را خراب کرد. رفتم. با ساسان و مائده و تا مائده قفل فرمان ماشین را بزند هوای سرد را کشیدم به سینه، کنار همان کینه های فروخفته و به ساسان گفتم وای ساسان آدم چه روزهای سختی رو باید ببینه. چرا ساسان چیزی نگفت راستی؟
لعنت به من. لعنت به پاییز.
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت توسط آزاده |

 
میرحسین موسوی